1- لذتی و اعتیادی – شاید – در وبلاگ نویسی هست؛ که خیلی ها را گرفتار کرده. اولی، پرش ما را هم گرفت – مثل خیلی ها – و دومی؛ یادم می آید سالهای دور، ما هم دچارش بودیم. حالا دیگر نه. این اعتیاد، انگار بخش ناگزیری از کار هم هست و این که کار ما رونق نمی گیرد؛ گویا ار همین بی اعتیادی باشد. وگرنه دلیلی نداشت بین این نوشته های ما، دو ماه سه ماه و گاهی حتا پنج شش ماه فاصله باشد. حالا شده است و کارش نمی شود کرد. دودش به چشم خود ما و خود این وبلاگ رفته است و می رود که هر خواننده ای، گویی اول باید گرد و غبار چند ماه را بزداید و بعد اگر اینجا چیر دندانگیری برای خواندن و نگاه کردن نصیبش شد؛ چند لحظه ای تامل کند!
تامل کنید لطفا!

2- درگیر کار دفتر بودیم و هستیم بد جور. شرکت ما و دوستان است و خیر و شرش سهم خودمان. طراحی می کنیم،گاهی پروژه ی امکان سنجی انجام می دهیم و گاهی کارهای نظارتی و از اینجور چیزها. مسابقه شرکت می کنیم در حدی که فرصتش باشد و مسابقه درست و حسابی باشد و بی صاحب نباشد و داورانش را بشناسیم و قبول داشته باشیم (حمل بر خود-دفتر ستایی اگر نباشد!) گاهی هم البته، از دستمان در رفته است و در مسابقه ای شرکت کرده ایم بی برنامه، بی هدف و بدون رعایت هیچ نظم و انضباط و پرنسیپی که در مسابقه ی معماری باید باشد و اصولا در هر کار معماری باید باشد؛ که بدون آن، هر چیز، همه چیز بر باد است …

3- این ایام، کار اضافه ای را قبول کردم. تدریس طرح پنج معماری در یکی از دانشکده های معماری قزوین. اول کار که دوست عزیزم سهیل کاراگاه تماس گرفت و پیشنهادش را داد، خیلی اشتیاقی نداشتم. بعد فکر کردم شاید بد هم نباشد، و رفتم. حالا هفته ای یک روز، قزوین هستم و بد هم نیست. کار کلاس، تا حد زیادی آن طور پیش می رود که با در نظر گرفتن مجموع شرایط باید پیش برود و این، خودش نوعی رضایتمندی است.

4- غیر از کار فشرده ای شرکت و کار یک روز در هفته ی دانشگاه، وقتی را که می ماند به کار مطالعه و تحقیق و کمی کار نوشتن می گذرانم. مثل این دو سه چهار سال گذشته، اوقات فراغت را صرف فلسفه می کنم و علاوه بر آن، صرف تحقیق در تئوری های نقد – و مشخصا نقد معماری – که مدتی ست با دوست عزیزم دکتر شهرام حسین آبادی مشغولش بوده ایم. اگر بشود ذهن را متمرکزتر کرد و زمان را مفیدتر، ماحصل مطالعات اولیه را باید بشود تا انتهای امسال به جایی رساند.

5- این قاعده را هر سال عید رعایت می کردم که چیزی به عنوان “بهاریه” توی این وبلاگ بنویسم. امسال ننوشتم. خواستم بنویسم چند بار اما نشد. دستم به نوشتن نرفت و انگار ذهن و زبانم از نوشتنی خالی بود. دوستان خوبم که گاهی سری به این صفحه ی غبارگرفته می زنند و سراغی می گیرند، کمی با تسامح این اولین نوشته ی سال 90 را به عنوان یکی از همان بهاریه های هر ساله بپذیرند.

6- این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی / وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

7- یا حق

Related Posts
  • Share/Bookmark