این مدت دنبال موضوعی، ایده ای، چیزی بودم درباره ی خانه. می خواستم برای ّ کارگاه فهم خانه ّ بنویسم و نشد. فرصت تمرکز دست نداد. توی این حرفه ی ما – معماری – از حرف تا عمل فاصله ی معنا داری هست. به این بحث تکراری از اندیشه تا عمل، از نظریه تا عمل و اینجور مباحث کاری ندارم. بحث من در مورد جهت گیری ذهن یک آدم است نسبت به موضوع. توضیح دادن پراتیک معماری همیشه با اشاره هایی مبهم همراه است. سرراست نمی شود حرف زد و سر راست نمی شود نوشت. چند شب پیش به دوستی می گفتم ما با ذهن استدلالی فقط مقدمات طراحی را فراهم می کنیم. پارادوکس قضیه اینجاست که با ذهن استدلالی سراغ طراحی نمی رویم اما باید حاصل کار را با بیان استدلالی توضیح بدهیم و از آن دفاع کنیم. پروژکشنی که در طراحی اتفاق می افتد، صرفا سکوی پرشش مقدمات منطقی است. اما همین فرایند را ناچار باید با زبان استدلالی توضیح بدهیم و این عجب کار سختی است! برای چیزی که قصد داشتم برای کارگاه فهم خانه بنویسم، تصمیم گرفته بودم به کل، مساله ی پراتیک را کنار بگذارم. می خواستم یک بازخوانی از یک متن انجام بدهم. یا شاید یک تحلیل و تفسیر. این متن می توانست یک داستان باشد( یا می تواند؟) ، یا می توانست ( یا می تواند؟) نوشته ای فلسفی باشد، می توانست ( یا می تواند؟) نوشته ای روانشناسانه – روانکاوانه باشد از معنایی که خانه نام دارد.
این که نوشتم مساله ی من جهت گیری ذهن یک شخص است نسبت به این موضوع ، این معنا مدنظرم بود که شما وقتی با غرق در پراتیک معماری هستی، زبانت در توضیح کاری که انجام می دهی الکن است. بارها و بارها خود من این تجربه را داشته ام که در حین کار طراحی، اصلا توان این را ندارم که توضیح بدهم چه می کنم و چه می خواهم بکنم و معمولا حس می کنم مخاطبم، جز حرف هایی نامفهوم چیزی نمی تواند بفهمد. واژگان بجا به ذهن نمی آید و به تبع آن به زبان نمی رسد. اما این کار سخت توضیح دادن محصولی که با ذهن خاکستری استدلالی شکل گرفته، تنها زمانی مقدور است که توانسته باشیم این توصیف را صورتبندی کنیم، انسجام ببخشیم. طراح عوامل را ترکیب می کند، عواملی که تجزیه کردن ترکیب آنها به فهم کلیت آن لطمه می زند. طراح با ترکیب سروکار دارد و منتقد با تجزیه. برای طراح ، تجزیه فقط در همان مقدمات منطقی و استدلالی معنا دارد و این صرفا سکوی پرش است به سوی عمل طراحی. منتقد برای تحلیل و آنالیز، راهی جز تجزیه ندارد. منتقد خوب، این درک را دارد – باید داشته باشد – که تجزیه ی یک اثر به عوامل تشکیل دهنده اش، دائما باید در ارجاع به ترکیب و در ارجاع به کلیت انجام بگیرد.
برای نوشتن از موضوعی به دشواری خانه، در مقام طراح به آسانی نمی شود چیزی نوشت. برای منی که تجربه ی هر دو کار را داشته ام، مسلم شده که تغییر جهت گیری ذهن از موضع طراح به موضع منتقد (یا کسی که مطالب نظری می نویسد) و بالعکس اصلا کار ساده ای نیست. شما گاهی تمایل به خلق – و در نتیجه ی آن، ترکیب – دارید (زمانی که طراحی می کنید) و زمانی تمایل به آنالیز و تجزیه ( یعنی زمانی که تحلیل می کنید). مدت هاست که در جایگاه تجزیه گر، فعالیتی نکرده ام و ذهنم به این سمت و سو متمایل نبود و با اینکه بسیار علاقه داشتم مطلبی ارائه کنم، میسر نشد.
…………………………………………..
پی نوشت ١: از انسجام و صورتبندی حرف زدم توی این یادداشت. انصاف نیست اگر نگویم که خود این یادداشت هم نه انسجام داشت و نه صورت بندی. اما شک نکنید همه اش دغدغه ای درونی بود که باید بروز می کرد! شما ببخشید.
پی نوشت ٢ : آثار Jean Sibelus آهنگساز اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم فوق العاده است؛ حتما گوش کنید.

Filed Under :
آبان.۲۹,۱۳۸۸