این عنوان بدون طرح هم چیز خوبی است. برای من که بعضی وقتها دچار وسواس بیمارگونه ای می شوم که چه می خواهم بکنم یا چه می خواهم بکشم و یا چه می خواهم بنویسم هیچ چیز راضی کننده تر از این نیست که زیر عنوان بدون طرح یادداشت بنویسم. زمانی که نه می دانی از کجا می خواهی شروع کنی و به کجا می خواهی برسی و با چه حرفی می خواهی به پایان برسانی! … می بینید؟ همین الان سه چهار خط در مدح عنوان بدون طرح نوشتم، آن هم کاملا بدون طرح!
خوب، بگذریم …
صداها
دیروز برای دومین بار رفتم سینما آزادی به تماشای فیلم صداها. اصراری به دیدن دوباره ی فیلم نداشتم خیلی. بهانه ی این بار دوم همراهی دوستی بود که دوست داشتم با هم فیلم را ببینیم و به رسم این چندوقت، بعد از تماشای فیلم تازه صحبت هایمان گل کند و از برداشت هایمان از فیلم با هم حرف بزنیم، مثل دیشب. مثل خیلی وقت های دیگر. مثل اولین روز اکران محاکمه در خیابان مسعود کیمیایی، و مثل انبوه فیلم هایی که می بینیم و بعد راه می افتیم توی خیابان های شهر و توی کافه هایی که همیشه می رویم و تمامی ندارند و از فیلم ها با هم حرف می زنیم.
بار اول که صداها را دیدم، دو سه هفته پیش بود. به گمانم روزهای اول اکرانش هم بود. با گروهی آدم که می خواستند بروند سینما – می خواستیم برویم سینما – و من صداها را پیشنهاد کرده بودم. فیلم را دوست داشتم علیرغم ضعف هایی که به گمانم داشت. اما راستش همان بار اول که دیده بودم صداها فیلمی از فرزاد موتمن است، اگر یادم می آمد موتمن کارگردان شبهای روشن هم بوده، حتما علیرغم آن همه تعریف و تمجید منتقدان و حرفه ای های سینما، نمی رفتم فیلم را تماشا کنم. فیلم شبهای روشن که بین دوستانم کم طرفدار نداشت و دیده بودم که خیلی ها دوستش داشته اند، هر دو باری که دیدمش نصفه نیمه رهایش کردم. از بس که به نظرم کند بود و بی تحرک و بدون ریتم و سرد و بی روح و فکر کرده بودم – و هنوز فکر می کنم – که عجب فیلم حوصله بری ست. اما توی آن لحظه حضور ذهن نداشتم که این کارگردان همان کارگردان شبهای روشن است و چه اتفاق خجسته ای بود این بی حافظگی من، که موجب شد فیلم خوبی مثل صداها را از دست ندهم… صداها را ببینید … چند روایت اپیزودیک که از آخر به اول روایت می شوند و هرکدام توی واحدهای آپارتمانی یک ساختمان مسکونی اتفاق می افتند و به ترتیبی با هم ارتباط پیدا می کنند. هرچند تصور می کنم یکی از این روایت ها ارتباط ارگانیگ مناسبی با دو روایت دیگر برقرار نمی کرد و از این بابت، گویی ساختار آنطور که باید، جا نیفتاده بود. اما توی فیلم ظرافت هایی هست که وقتی توی نیمه های دوم فیلم، مخاطب کم کم آن ساختار پیچیده را درک می کند، درک آن ظرافت ها لذت بخش است. و یا بازی کاراکتری مثل بازی رویا نونهالی که فقط با دقت توی حالت چشمها و صورت می شود به درکی از کاراکتر منفی زیرپوستی او رسید… و خیلی چیزهای دیگر …
یاددآوری کنم، این یادداشت بدون طرح بود! سه چهار خط اول را که نوشتم نمی دانستم که در ادامه در باره ی فیلم و سینما و فیلم صداها خواهم نوشت. این نوشته ی غیر منسجم را خیلی جدی نگیرید. قرار نیست نقد باشد. حتما شما هم چنین برداشتی نخواهید کرد. توی ذهنم آمد و نوشتم، هرچند بدم نمی آید یک تحلیل جدی مفصل روی فیلم بنویسم. و البته خوب می دانم که چنین کار نخواهم کرد. این روزها اگر حال و حوصله ی نوشتن و منسجم نوشتن و جدی نوشتن داشتم، حتما برای کارگاه فهم خانه که آخر همین هفته برپا می شود چیزی می نوشتم.
اما ادامه ی بدون طرح …
شب، سکوت، ریشه های رومانتیسم!
دیشب از آن شبهای بی خوابی بود. نشانه هایش را از سر شب حس کرده بودم. اما نمی دانم چرا تا ساعت حدود ٢ با خودم کلنجار رفتم که بشود خوابید تا مثل یک آدم مرتب و منظم، فردا صبحش سرکارم حاضر بشوم. (که راستش هیچوقت اینطور نبوده و نمی شود! چه می شود کرد؟) تا ٢ کلنجار رفتم و نشد. بعد، همه ی نگرانی فردا را دور ریختم و بلند شدم کتاب نیمه خوانده ام را برداشتم و تا ساعت حدود چهار، چهار و نیم توی آن سکوت عمیق شب کتاب خواندم و چه لذتی هم داشت. کتاب ‹‹ ریشه های رومانتیسم›› اثر آیزایا برلین. برلین را معمولا به عنوان فیلسوف سیاسی به خصوص در حوزه ی لیبرالیسم می شناسیم و باز، بیشتر با آن بحث جذاب و مشهورش یعنی آزادی منفی و آزادی مثبت و یا بحث ‹‹ آزادی از …›› و ‹‹آزادی برای …››. و کتاب معروفش با عنوان ‹‹ چهار مقاله در باره ی آزادی››. کتابی هم هست تحت عنوان فلسفه ی سیاسی از آدام سویفت که بحث مفصل جانداری درباره ی همین مفاهیم دوگانه ی آزادی از دیدگاه برلین مطرح کرده و پارسال بدجور درگیرش شده بودم. اما توی این کتاب برلین به موضوع رومانتیسم می پردازد، به عنوان جنبشی فرهنگی در غرب که در ظاهر امر از انگلستان اما در کنه ماجرا، از آلمان شروع شد و با جامعیت و البته، باریک بینی ای کم نظیر، این جنبش فرهنگی را توصیف می کند.
دیشب دیدم که تهدید شبهای بی خوابی را، بی دغدغه ی فردا، چطور می شود به فرصتی تبدیل کرد برای خواندن و لذت بردن توی عمق و تاریکی شب. گیرم عارضه اش کمی سردرد فردا باشد.
شب شراب بیرزد به بامداد خمار! …

Filed Under :
آذر.۱۶,۱۳۸۸