کلوناد

يادادشت هاي علي اعطا درباره ي معماری و چیزهای دیگر

Archive for دی, ۱۳۸۸

بزرگداشتی برای فرخ قهرمانپور

روز چهارشنبه، ۲۹ مهرماه از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹، برنامه ای برای بزرگداشت مهندس فرخ قهرمانپور در جامعه ی مهندسان مشاور ایران برگزار می شود.

قرار است یکی دو فیلم کوتاه از زندگی و آثار آقای قهرمانپور به نمایش گذاشته شود و دو سه گروه موسیقی قطعاتی را به یاد این معمار و موسیقیدان اجرا کنند.

سخنرانان مراسم، لی لی گلستان، آیدین آغداشلو، حسین شیخ زین الدین، بهرام شکوهیان و علی اعطا هستند.

این مراسم از سوی گروه معماری جامعه ی مهندسان مشاور و با همکاری خانواده ی مهندس قهرمانپور، تدارک دیده شده است.

  • Share/Bookmark

وقت هر دلتنگی …

بخشی از شعری از نیما
تقدیم به س.ع.ک
به پاس ساعت های سرشار گاه گاه

یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد


پی نوشت: چند کلمه ای درباره ی س.ع.ک، تا شما اگر خواستید بخوانید و خودش اگر خواست بخواند و بهانه ای باشد برای خنده و حرف های تازه.

س.ع.ک توی برخوردهای اول، اخلاق تندی دارد. حتما خیلی ها را از خودش رانده و در یک کلام، برایشان دافعه ایجاد کرده (یاد دافعه و جاذبه ی حضرت علی افتادم، بلا تشبیه! ) او آدم دیوانه ایست. آدم متفکری هم هست. از آنجور متفکرها که دغدغه های دیوانه وار دارند. آدمی که مسایلش پیش پا افتاده نیست. من یادم نمی آید البته، اما می گفت اولین بار، سال ٧٧ توی مسیر دانشگاه به خانه آشنا شده ایم. بعدها، سه چهار سال پیش، یک بار به من زنگ زد، گفت این کتاب جوامع الحکایات عطا علوی چیست؟ کجا می شود تهیه اش کرد و من زدم زیر خنده. بلند بلند خندیدم. خیلی بلند بلند خندیدم. یکبار مطلب کوتاهی توی وبلاگ قدیمی ام نوشته بودم و زیرش نوشته بودم بخشی از کتاب جوامع الحکایات عطا علوی. خوشش آمده بود از مطلب و می خواست خود کتاب را ببیند. گفتم عطا علوی خودم هستم! علی اعطا را برعکس کن می شود عطا علوی. کتابی هم در کار نیست! آخر آن وقت ها که یکی از دوستانم، دبیر تحریریه ی یک هفته نامه ی استانی بود توی اهواز، نوشته ای از من چاپ کرده بود با اسم مستعار عطا علوی. من هم، نمی دانم چرا، لابد خواسته بودم خوشمزگی کرده باشم، مطلبی توی وبلاگ نوشته بودم و زیرش نوشته بودم بخشی از کتاب جوامع الحکایات عطا علوی …
خوب، از س.ع.ک می گفتم که آدم دیوانه ایست. گاهی از اینطرفها که رد می شود، دعوتم می کند با هم سیگار بکشیم. گاهی هم من زنگ می زنم دعوتش می کنم. گاهی کار ما بالا می گیرد و می رویم با هم یک قهوه ای هم می خوریم. قدیم ها، پاتوق ثابتمان کافه کنج بود. گاهی با س.ع.ک، گاهی با دیگران. همین چند روز پیش، یک هفته پیش‏، باز یکی از همان ساعت های سرشار گاه گاه بود و عجب ساعت هایی هم بود برای ما. رفتیم کافه ی دیگری که صاحبش دوست مشترکی ست و برای ما که کافه نشینی با دوستان و گفتگوهای داغ و لذت بخش یکی از کارهای ثابت بوده از سالهای دانشگاه تا به امروز، عجب غروب دلچسبی بود، به اعتبار حضور هم سخن دیوانه ای مثل س.ع.ک که البته، همیشه حرفهای حکمت آمیز دقیقی می زند که ناشی از جنون ذاتی اش است. او علاوه بر دیوانگی و بسیاری ویژگی های دیگر، آدم فیلسوف مابی ست. ما می نشینیم و بحث هایی می کنیم که احتمالا در نظر دیگران، تاییدی بر دیوانگی ماست. دیدارهای اخیر، از معماری حرف زده ایم فراوان و از اتفاق مبهمی به نام طراحی. از گره های ذهن و از روش مندی های ناخودآگاه. از ضعف های مشترکمان و از برتری های مشترکمان. از دردها. دیدار قبل، از اتفاق ناخوشایند هفته ی پیش بسیار حرف زدیم و از پایان فصلی در زندگی من که شاید شروع فصل تازه ایست. س.ع.ک داستانی برای من گفت که قهرمان – و شاید ضد قهرمان -آن، خود من بودم. داستانی که خود من نمی دانستم و به قدر سکوت چند دقیقه ای من، سنگین و غریب بود. داستانی که فقط آدمی مثل او، با آن دیوانگی های حکمت آمیز‏، با آن جنون ذاتی که هیچ روانپزشک و روانکاوی درکش نخواهد کرد، با آن فیلسوف مابی و با آن اخلاق تند و بی پرده‏، می توانست بگوید. جنون مان جاودان!

  • Share/Bookmark