به رسم همیشه ی خودم، این بار هم بریده بریده می نویسم. نوشته هایی مجزا که وجه مشترکشان احتمالا غرغر کردن خواهد بود.
یک – حالا هم که ساعت نزدیک سه بامداد است، عذابی الیم دارم. خواب آلودگی و نگرانی خستگی و کلافه گی فردا صبح، بیداری را زهرمار می کند و مقاومتی درونی برای نخوابیدن، بلاتکلیف نگه ام می دارد.
دو- این روزها، اکثر ساعات این روزها، اطرافیان را نه می بینم و نه می شنوم. نه مجال دیدن دارم و نه فرصت شنیدن. امروز عصر بعد از این همه وقت، بعد از این همه وقت با ماشین راه افتادم، رفتم روغن موتور و فیلتر روغن و فیلتر هوا را عوض کردم. بعد رفتیم جایی برای پیاده روی برای قدم زدن. راه رفتیم. حرف زدیم. آدمهای دور و بر را تماشا کردیم و از این همه دیدنی های شگفت انگیز و تعجب آور، شگفت زده شدیم و تعجب کردیم.
سه – چند ماهیست رانندگی برای من کاری عذاب آور شده. عذابی که به صورتی تصاعدی هم رشد کرده. به نظرم می رسد این مردمی که توی بد رانندگی کردن (از جمله خودم) زبانزد بوده اند، حالا خودخواه تر شده اند، بی توجه تر و بی حواس تر شده اند، حق به جانب تر شده اند و رانندگی در کنار آنها مشکل تر شده است. خودم هم مثل بقیه. آمار تصادف های خرده ریز من این روزها شده مثل همان روزهای اولی که گواهینامه گرفته بودم. حتا بیشتر شاید.
چهار – تمرین می کنم این روزها. تمرین صبر و حوصله. روی کاغذهای یک طرف سفید اتودهایم، مدام مشق می کنم که چو می توان به صبوری کشید جور عدو، چرا صبور نباشم که جور یار کشم. (برداشت عاشقانه نکنید، کلا عرض کردم)
پنج – امشب، ضمن گشت و گذاری در طرح های ایام قدیم، چشم هایم خیره ماند روی طرح مرکز فرهنگی آیینی زرتشتیان. طرح مسابقه. تحلیل امروزم از کار آن زمان، موجب شگفتی ام بود.
شش – شما به من زنگ می زنید. ری – جکت می کنم. نه اینکه نخواسته باشم جواب تلفن شما را بدهم، نه. نمی توانسته ام. یک ساعت بعد به شما مسیج می زنم که آی ویل کال یو. دو هفته می گذرد. دوستی زنگ می زند و از زبان شما گلایه می کند از من. شما حق دارید.
گاهی شما زنگ می زنید. اصلا جواب نمی دهم. مسیج نمی زنم. باز، دو یا سه هفته بعد باز کسی از زبان شما گلایه می کند و باز شما حق دارید.
هفت – چه لذت و شعفی بود بازآمدن دوستی بعد از این همه سال، از دیاری دور. بازآمدن برای ماندن. تا با هم بگوییم بعد از این همه سال، بعد از این همه مدت، ما چند نفر می توانیم با هم باشیم. غروب ها توی کافه ی همیشگی مان جمع باشیم. بسیار شبها بیدار باشیم. بحث و جدل کنیم، طرح بریزیم، بخوانیم و بنویسیم و در سایه ی این همه کار، با هم قد بکشیم. حالا چه بهت و حیرتی شد، این نماندن و بازگشتن. و تصور این فرصت بعید.
هشت – این هفته که می آید، بعد از یک سال و اندی، کلاس فلسفه ام را از سر می گیرم. به موسسه خواهم رفت دوباره و این، توی این همه ایام عمل گرایی صرف، نفس تازه ایست.
نه – هفته ی پیش، دو سه ساعتی پای صحبت های آدم اهل فکر و اندیشه ای نشستم. شنیدم و حرف نزدم. مردی که همه چیز را، همه چیز را، همه چیز را تحویل به محال می کرد.
ده – چند شب پیش، دوستی متذکر شد که:
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی
چون پیر شدی حافظ ازمیکده بیرون شو
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

Filed Under :
شهریور.۵,۱۳۸۹