” اینجا ایرانه ، شهرتون تهرانه ، ماشینتون پیکانه و معماریتون هم همینه که هست!”

 

ضمن اینترنت گردی امشب، به مطلب بامزه ای برخوردم که بسیار موجب انبساط خاطر شد و بسی لذت بردم.

توضیحش این است که، یکبار میزبان ضیافت معماری شده بودم (ضیافت هشتم فکر کنم) و سه موضوع پیشنهاد دادم که وبلاگ نویس های معماری درباره اش بنویسند. در نهایت از بین سه موضوع یعنی ١- پارادوکس های ذهنی معمار ٢- معماری و رسانه ٣- معماری و کارفرما، ضمن رای گیری موضوع معماری و رسانه انتخاب شد و در موردش اگر اشتباه نکنم حدود دوازده تا مطلب نوشته شد.

این مطلبی که لینکش را می گذارم اینجا‏، بازخوردی از طرف یکی از وبلاگ نویس هاست در مورد موضوع و البته به همراه حرفهای دیگری. چون خواندم و بامزه بود و خاطراتی را برای من زنده کرد، فکر کردم شما هم اگر دوست داشتید بخوانید‎‏، بی هیچ دلیل خاصی.

وبلاگ معمار شیتکت: معماری و رسانه : ضیافت هشتم

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

بزرگداشتی برای فرخ قهرمانپور

روز چهارشنبه، ۲۹ مهرماه از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹، برنامه ای برای بزرگداشت مهندس فرخ قهرمانپور در جامعه ی مهندسان مشاور ایران برگزار می شود.

قرار است یکی دو فیلم کوتاه از زندگی و آثار آقای قهرمانپور به نمایش گذاشته شود و دو سه گروه موسیقی قطعاتی را به یاد این معمار و موسیقیدان اجرا کنند.

سخنرانان مراسم، لی لی گلستان، آیدین آغداشلو، حسین شیخ زین الدین، بهرام شکوهیان و علی اعطا هستند.

این مراسم از سوی گروه معماری جامعه ی مهندسان مشاور و با همکاری خانواده ی مهندس قهرمانپور، تدارک دیده شده است.

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

وقت هر دلتنگی …

بخشی از شعری از نیما
تقدیم به س.ع.ک
به پاس ساعت های سرشار گاه گاه

یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد


پی نوشت: چند کلمه ای درباره ی س.ع.ک، تا شما اگر خواستید بخوانید و خودش اگر خواست بخواند و بهانه ای باشد برای خنده و حرف های تازه.

س.ع.ک توی برخوردهای اول، اخلاق تندی دارد. حتما خیلی ها را از خودش رانده و در یک کلام، برایشان دافعه ایجاد کرده (یاد دافعه و جاذبه ی حضرت علی افتادم، بلا تشبیه! ) او آدم دیوانه ایست. آدم متفکری هم هست. از آنجور متفکرها که دغدغه های دیوانه وار دارند. آدمی که مسایلش پیش پا افتاده نیست. من یادم نمی آید البته، اما می گفت اولین بار، سال ٧٧ توی مسیر دانشگاه به خانه آشنا شده ایم. بعدها، سه چهار سال پیش، یک بار به من زنگ زد، گفت این کتاب جوامع الحکایات عطا علوی چیست؟ کجا می شود تهیه اش کرد و من زدم زیر خنده. بلند بلند خندیدم. خیلی بلند بلند خندیدم. یکبار مطلب کوتاهی توی وبلاگ قدیمی ام نوشته بودم و زیرش نوشته بودم بخشی از کتاب جوامع الحکایات عطا علوی. خوشش آمده بود از مطلب و می خواست خود کتاب را ببیند. گفتم عطا علوی خودم هستم! علی اعطا را برعکس کن می شود عطا علوی. کتابی هم در کار نیست! آخر آن وقت ها که یکی از دوستانم، دبیر تحریریه ی یک هفته نامه ی استانی بود توی اهواز، نوشته ای از من چاپ کرده بود با اسم مستعار عطا علوی. من هم، نمی دانم چرا، لابد خواسته بودم خوشمزگی کرده باشم، مطلبی توی وبلاگ نوشته بودم و زیرش نوشته بودم بخشی از کتاب جوامع الحکایات عطا علوی …
خوب، از س.ع.ک می گفتم که آدم دیوانه ایست. گاهی از اینطرفها که رد می شود، دعوتم می کند با هم سیگار بکشیم. گاهی هم من زنگ می زنم دعوتش می کنم. گاهی کار ما بالا می گیرد و می رویم با هم یک قهوه ای هم می خوریم. قدیم ها، پاتوق ثابتمان کافه کنج بود. گاهی با س.ع.ک، گاهی با دیگران. همین چند روز پیش، یک هفته پیش‏، باز یکی از همان ساعت های سرشار گاه گاه بود و عجب ساعت هایی هم بود برای ما. رفتیم کافه ی دیگری که صاحبش دوست مشترکی ست و برای ما که کافه نشینی با دوستان و گفتگوهای داغ و لذت بخش یکی از کارهای ثابت بوده از سالهای دانشگاه تا به امروز، عجب غروب دلچسبی بود، به اعتبار حضور هم سخن دیوانه ای مثل س.ع.ک که البته، همیشه حرفهای حکمت آمیز دقیقی می زند که ناشی از جنون ذاتی اش است. او علاوه بر دیوانگی و بسیاری ویژگی های دیگر، آدم فیلسوف مابی ست. ما می نشینیم و بحث هایی می کنیم که احتمالا در نظر دیگران، تاییدی بر دیوانگی ماست. دیدارهای اخیر، از معماری حرف زده ایم فراوان و از اتفاق مبهمی به نام طراحی. از گره های ذهن و از روش مندی های ناخودآگاه. از ضعف های مشترکمان و از برتری های مشترکمان. از دردها. دیدار قبل، از اتفاق ناخوشایند هفته ی پیش بسیار حرف زدیم و از پایان فصلی در زندگی من که شاید شروع فصل تازه ایست. س.ع.ک داستانی برای من گفت که قهرمان – و شاید ضد قهرمان -آن، خود من بودم. داستانی که خود من نمی دانستم و به قدر سکوت چند دقیقه ای من، سنگین و غریب بود. داستانی که فقط آدمی مثل او، با آن دیوانگی های حکمت آمیز‏، با آن جنون ذاتی که هیچ روانپزشک و روانکاوی درکش نخواهد کرد، با آن فیلسوف مابی و با آن اخلاق تند و بی پرده‏، می توانست بگوید. جنون مان جاودان!

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

بدون طرح – ٢

این عنوان بدون طرح هم چیز خوبی است. برای من که بعضی وقتها دچار وسواس بیمارگونه ای می شوم که چه می خواهم بکنم یا چه می خواهم بکشم و یا چه می خواهم بنویسم هیچ چیز راضی کننده تر از این نیست که زیر عنوان بدون طرح یادداشت بنویسم. زمانی که نه می دانی از کجا می خواهی شروع کنی و به کجا می خواهی برسی و با چه حرفی می خواهی به پایان برسانی! … می بینید؟ همین الان سه چهار خط در مدح عنوان بدون طرح نوشتم‎، آن هم کاملا بدون طرح!

خوب، بگذریم …

صداها
دیروز برای دومین بار رفتم سینما آزادی به تماشای فیلم صداها. اصراری به دیدن دوباره ی فیلم نداشتم خیلی. بهانه ی این بار دوم همراهی دوستی بود که دوست داشتم با هم فیلم را ببینیم و به رسم این چندوقت، بعد از تماشای فیلم تازه صحبت هایمان گل کند و از برداشت هایمان از فیلم با هم حرف بزنیم، مثل دیشب. مثل خیلی وقت های دیگر. مثل اولین روز اکران محاکمه در خیابان مسعود کیمیایی، و مثل انبوه فیلم هایی که می بینیم و بعد راه می افتیم توی خیابان های شهر و توی کافه هایی که همیشه می رویم و تمامی ندارند و از فیلم ها با هم حرف می زنیم.
بار اول که صداها را دیدم، دو سه هفته پیش بود. به گمانم روزهای اول اکرانش هم بود. با گروهی آدم که می خواستند بروند سینما – می خواستیم برویم سینما – و من صداها را پیشنهاد کرده بودم. فیلم را دوست داشتم علیرغم ضعف هایی که به گمانم داشت. اما راستش همان بار اول که دیده بودم صداها فیلمی از فرزاد موتمن است، اگر یادم می آمد موتمن کارگردان شبهای روشن هم بوده، حتما علیرغم آن همه تعریف و تمجید منتقدان و حرفه ای های سینما، نمی رفتم فیلم را تماشا کنم. فیلم شبهای روشن که بین دوستانم کم طرفدار نداشت و دیده بودم که خیلی ها دوستش داشته اند، هر دو باری که دیدمش نصفه نیمه رهایش کردم. از بس که به نظرم کند بود و بی تحرک و بدون ریتم و سرد و بی روح و فکر کرده بودم – و هنوز فکر می کنم – که عجب فیلم حوصله بری ست. اما توی آن لحظه حضور ذهن نداشتم که این کارگردان همان کارگردان شبهای روشن است و چه اتفاق خجسته ای بود این بی حافظگی من، که موجب شد فیلم خوبی مثل صداها را از دست ندهم… صداها را ببینید … چند روایت اپیزودیک که از آخر به اول روایت می شوند و هرکدام توی واحدهای آپارتمانی یک ساختمان مسکونی اتفاق می افتند و به ترتیبی با هم ارتباط پیدا می کنند. هرچند تصور می کنم یکی از این روایت ها ارتباط ارگانیگ مناسبی با دو روایت دیگر برقرار نمی کرد و از این بابت، گویی ساختار آنطور که باید، جا نیفتاده بود. اما توی فیلم ظرافت هایی هست که وقتی توی نیمه های دوم فیلم، مخاطب کم کم آن ساختار پیچیده را درک می کند‏، درک آن ظرافت ها لذت بخش است. و یا بازی کاراکتری مثل بازی رویا نونهالی که فقط با دقت توی حالت چشمها و صورت می شود به درکی از کاراکتر منفی زیرپوستی او رسید… و خیلی چیزهای دیگر …

یاددآوری کنم‏، این یادداشت بدون طرح بود! سه چهار خط اول را که نوشتم نمی دانستم که در ادامه در باره ی فیلم و سینما و فیلم صداها خواهم نوشت. این نوشته ی غیر منسجم را خیلی جدی نگیرید. قرار نیست نقد باشد. حتما شما هم چنین برداشتی نخواهید کرد. توی ذهنم آمد و نوشتم، هرچند بدم نمی آید یک تحلیل جدی مفصل روی فیلم بنویسم. و البته خوب می دانم که چنین کار نخواهم کرد. این روزها اگر حال و حوصله ی نوشتن و منسجم نوشتن و جدی نوشتن داشتم، حتما برای کارگاه فهم خانه که آخر همین هفته برپا می شود چیزی می نوشتم.

اما ادامه ی بدون طرح …

شب، سکوت، ریشه های رومانتیسم!
دیشب از آن شبهای بی خوابی بود. نشانه هایش را از سر شب حس کرده بودم. اما نمی دانم چرا تا ساعت حدود ٢ با خودم کلنجار رفتم که بشود خوابید تا مثل یک آدم مرتب و منظم، فردا صبحش سرکارم حاضر بشوم. (که راستش هیچوقت اینطور نبوده و نمی شود! چه می شود کرد؟) تا ٢ کلنجار رفتم و نشد. بعد‏، همه ی نگرانی فردا را دور ریختم و بلند شدم کتاب نیمه خوانده ام را برداشتم و تا ساعت حدود چهار، چهار و نیم توی آن سکوت عمیق شب کتاب خواندم و چه لذتی هم داشت. کتاب ‹‹ ریشه های رومانتیسم›› اثر آیزایا برلین. برلین را معمولا به عنوان فیلسوف سیاسی به خصوص در حوزه ی لیبرالیسم می شناسیم و باز، بیشتر با آن بحث جذاب و مشهورش یعنی آزادی منفی و آزادی مثبت و یا بحث ‹‹ آزادی از …›› و ‹‹آزادی برای …››. و کتاب معروفش با عنوان ‹‹ چهار مقاله در باره ی آزادی››. کتابی هم هست تحت عنوان فلسفه ی سیاسی از آدام سویفت که بحث مفصل جانداری درباره ی همین مفاهیم دوگانه ی آزادی از دیدگاه برلین مطرح کرده و پارسال بدجور درگیرش شده بودم. اما توی این کتاب برلین به موضوع رومانتیسم می پردازد، به عنوان جنبشی فرهنگی در غرب که در ظاهر امر از انگلستان اما در کنه ماجرا‏، از آلمان شروع شد و با جامعیت و البته، باریک بینی ای کم نظیر، این جنبش فرهنگی را توصیف می کند.
دیشب دیدم که تهدید شبهای بی خوابی را، بی دغدغه ی فردا، چطور می شود به فرصتی تبدیل کرد برای خواندن و لذت بردن توی عمق و تاریکی شب. گیرم عارضه اش کمی سردرد فردا باشد.
شب شراب بیرزد به بامداد خمار! …

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

به بهانه ی برگزاری کارگاه فهم خانه

این مدت دنبال موضوعی، ایده ای، چیزی بودم درباره ی خانه. می خواستم برای ّ کارگاه فهم خانه ّ بنویسم و نشد. فرصت تمرکز دست نداد. توی این حرفه ی ما – معماری – از حرف تا عمل فاصله ی معنا داری هست. به این بحث تکراری از اندیشه تا عمل، از نظریه تا عمل و اینجور مباحث کاری ندارم. بحث من در مورد جهت گیری ذهن یک آدم است نسبت به موضوع. توضیح دادن پراتیک معماری همیشه با اشاره هایی مبهم همراه است. سرراست نمی شود حرف زد و سر راست نمی شود نوشت. چند شب پیش به دوستی می گفتم ما با ذهن استدلالی فقط مقدمات طراحی را فراهم می کنیم. پارادوکس قضیه اینجاست که با ذهن استدلالی سراغ طراحی نمی رویم اما باید حاصل کار را با بیان استدلالی توضیح بدهیم و از آن دفاع کنیم. پروژکشنی که در طراحی اتفاق می افتد‏، صرفا سکوی پرشش مقدمات منطقی است. اما همین فرایند را ناچار باید با زبان استدلالی توضیح بدهیم و این عجب کار سختی است! برای چیزی که قصد داشتم برای کارگاه فهم خانه بنویسم، تصمیم گرفته بودم به کل، مساله ی پراتیک را کنار بگذارم. می خواستم یک بازخوانی از یک متن انجام بدهم. یا شاید یک تحلیل و تفسیر. این متن می توانست یک داستان باشد( یا می تواند؟) ، یا می توانست ( یا می تواند؟) نوشته ای فلسفی باشد، می توانست ( یا می تواند؟) نوشته ای روانشناسانه – روانکاوانه باشد از معنایی که خانه نام دارد.
این که نوشتم مساله ی من جهت گیری ذهن یک شخص است نسبت به این موضوع ، این معنا مدنظرم بود که شما وقتی با غرق در پراتیک معماری هستی، زبانت در توضیح کاری که انجام می دهی الکن است. بارها و بارها خود من این تجربه را داشته ام که در حین کار طراحی‏، اصلا توان این را ندارم که توضیح بدهم چه می کنم و چه می خواهم بکنم و معمولا حس می کنم مخاطبم‏، جز حرف هایی نامفهوم چیزی نمی تواند بفهمد. واژگان بجا به ذهن نمی آید و به تبع آن به زبان نمی رسد. اما این کار سخت توضیح دادن محصولی که با ذهن خاکستری استدلالی شکل گرفته، تنها زمانی مقدور است که توانسته باشیم این توصیف را صورتبندی کنیم، انسجام ببخشیم. طراح عوامل را ترکیب می کند، عواملی که تجزیه کردن ترکیب آنها به فهم کلیت آن لطمه می زند. طراح با ترکیب سروکار دارد و منتقد با تجزیه. برای طراح ، تجزیه فقط در همان مقدمات منطقی و استدلالی معنا دارد و این صرفا سکوی پرش است به سوی عمل طراحی. منتقد برای تحلیل و آنالیز، راهی جز تجزیه ندارد. منتقد خوب، این درک را دارد – باید داشته باشد – که تجزیه ی یک اثر به عوامل تشکیل دهنده اش، دائما باید در ارجاع به ترکیب و در ارجاع به کلیت انجام بگیرد.
برای نوشتن از موضوعی به دشواری خانه‏، در مقام طراح به آسانی نمی شود چیزی نوشت. برای منی که تجربه ی هر دو کار را داشته ام، مسلم شده که تغییر جهت گیری ذهن از موضع طراح به موضع منتقد (یا کسی که مطالب نظری می نویسد) و بالعکس اصلا کار ساده ای نیست. شما گاهی تمایل به خلق – و در نتیجه ی آن، ترکیب – دارید (زمانی که طراحی می کنید) و زمانی تمایل به آنالیز و تجزیه ( یعنی زمانی که تحلیل می کنید). مدت هاست که در جایگاه تجزیه گر، فعالیتی نکرده ام و ذهنم به این سمت و سو متمایل نبود و با اینکه بسیار علاقه داشتم مطلبی ارائه کنم‎، میسر نشد.

…………………………………………..
پی نوشت ١: از انسجام و صورتبندی حرف زدم توی این یادداشت. انصاف نیست اگر نگویم که خود این یادداشت هم نه انسجام داشت و نه صورت بندی. اما شک نکنید همه اش دغدغه ای درونی بود که باید بروز می کرد! شما ببخشید.

پی نوشت ٢ : آثار Jean Sibelus آهنگساز اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم فوق العاده است؛ حتما گوش کنید.

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

بدون طرح – ۱

اگر حرفه ای بودن به این معنا باشد

که کاری را مداوم و مستمر انجام بدهیم و مدام به فکرش باشیم‎‎،

و اگر از معنای دقیق تر حرفه ای بودن در یک کار

 - به این معنا که همه کاری را کنار بگذاریم و فقط به همان یکی بپردازیم-

 صرفنظر کنیم، می توانم بگویم من دو سه سالی در حوالی سالهای ٨٢، ٨٣ و اوایل ٨۴، وبلاگ نویس حرفه ای بودم. مدام دغدغه ام بود و برای نوشتن البته، بهانه بسیار بود. از تعداد نسبتا خوبی خواننده ی ثابت گرفته تا دو سه نفری مخاطب خیلی مستقیم – که بهانه ی نوشتن بودند. و به قول شاعری، از جنگ لشکرهای احوال. مطلبی از یکی از نویسندگان بزرگ‏ خوانده بودم که گفته بود می نویسیم تا فراموش نشویم. شاید نوشتن من هم – لااقل برای همان دو سه خواننده ی ثابت- همین حکم را داشته. شاید. نمی دانم. اینطور باید بوده باشد.
اما‏، یک روزی، وبلاگ نویسی من به آفت رسمی شدن دچار شد. وقتی رفتم به قول دوستی، مثل آدمهای اتو کشیده ی کت و شلوار پوشیده، یک هاست و دومین خریدم و وبلاگم به جای فضایی در پرشین بلاگ تبدیل شد به علی اعطا دات آی آر.
انگار دیگر نمی شد خواب سورئال شب قبل را‏، توی وبلاگت بنویسی و نمی شد اگر یک روز کامل را down بوده ای و به اصطلاح رایج آن روزهایمان قاط زده ای، توی این وبلاگ رسمی که قرار است راجع به فرهنگ و معماری باشد بنویسی. واقعا نمی شد! می شد؟ من که می گویم نمی شد. حالا زیاد پیش می آید گرفتار نوستالژی همان روزها می شوم و کاریش هم نمی شود کرد! به خصوص اینکه حالا دیگر جمع مجموع هم نوستالژی هایت (عجب ترکیبی ساختم!) دیگر خیلی هم جمع نباشد! یکی اینجا، یکی آنجا. یکی شیراز، یکی اهواز. و چند نفری هر کدام یک گوشه ی این کره ی خاکی.
ایرادی ندارد البته. بهتر است ایرادی نداشته باشد! خود من بودم که چند وقت پیش‏، به دوستی‏ گرفتار در بند نوستالژی، می گفتم باید نگاهت را ١٨٠ درجه بچرخانی. باید به جای پشت سر. روبرو را نگاه کنی. فردا حتما روز تازه ایست. به قول شاعر فردا روز دیگریست. همینطور هم باید باشد. حتما در فردا چیزهایی هست که متعجبمان می کند. امیدوارم که باشد. اتفاق تازه. حادثه ی نو.

نوشته ام طولانی شد؟ ظاهرا طولانی شد اما هنوز دوست دارم بنویسم.
اسم این نوشته را بدون طرح گذاشته ام. دلیلش هم این است که یک بار دوستی، چیزی درباره ی وبلاگ نویسی من گفت که برایم جالب بود و هنوز هست. گفت نوشته هایت مشخص است طرح قبلی ندارد. شروع می کنی به نوشتن و نوشته ات ممکن است به هر سمت و سویی سرک بکشد. دیدم راست گفته و وبلاگ نویسی ام معمولا جز این نبوده. برعکس نوشته هایی که در سالهای روزنامه نگاری ام، توی روزنامه ی شرق – معمولا- می نوشته ام. اینطور موقع ها هزار بار ساختار نوشته را جابجا می کرده ام، تغییر می داده ام و دوباره تنظیم می کرده ام. ساختار همیشه برای من اهمیت داشته توی آن موارد. اما توی وبلاگ انگار دلم می خواهد – حتا اگر یادداشتی درباره ی معماری باشد‏، حتا اگر نوشته ای انتقادی باشد – شروع کنم به نوشتن و نوشته مرا دنبال خودش بکشاند. حتا اگر گاهی اول و آخر مطلب در تناقض باشد. می گویند همین تناقض هاست که آدم را به حرکت وا می دارد. از متضاد ها خوشم نمی آید و جذابیت خاصی ندارند برای من. اما متناقض ها را بسیار دوست دارم.

این نوشته هم از همین بدون طرح ها بود و از همین متناقض ها بود و بسیاری نوشته های دیگر هم!
پی نوشت: شبانه های شوپن را حتما گوش کنید

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

گزارش جلسه ی بزرگداشت مهندس قهرمانپور

چهارشنبه ۲۹ مهر، مراسم بزرگداشت فرخ قهرمانپور برگزار شد و علیرغم عدم اطلاع رسانی از سوی جامعه ی مهندسان مشاور به صورت مطلق، جمعیتی آمده بودند. ابتدای برنامه، فیلمی پخش شد که تعدادی از آثار قهرمانپور را نشان می داد و لابه لای آنها، خود او صحبت می کرد و توضیحاتی می داد؛ که حدود ۱۵ دقیقه طول کشید. بعد مهندس زین الدین سخنرانی کرد و از گفتگوهایش با قهرمانپور گفت و از آشنایی عمیقشان در دوران سربازی و اینکه خوشبختانه از همه چیز حرف می زده اند غیر از معماری.
بعد مهندس شکوهیان صحبت کرد و خیلی کوتاه، اما بسیار با دقت، تحلیلی از آثار قهرمانپور ارایه کرد.
بعد از شکوهیان نوبت به من رسید تا در مورد مهندس قهرمانپور صحبت کنم. متن صحبتم را در ادامه ی همین پست کپی می کنم.
بعد از اجرای موسیقی، آیدین آغداشلو روی سن رفت. نقاشی های آغداشلو را دیده بودم،از او کتاب خوانده بودم، چند سال پیش در آتلیه اش به دیدارش رفته بودم و با او صحبت کرده بودم، اما سخنرانی اش را نشنیده بودم. می دانستم بسیاز جذاب صحبت می کند و هیمنطور هم بود.
سخنران بعدی آقای جعفری، نقاش و شاعر بود.
توی مراسم، فیلم دیگری هم به نمایش در آمد که اعضای خانواده در مورد قهرمانپور صحبت می کردند و در سه نوبت، موسیقی اجرا شد.
………………………………………………………………………………………..
متن صحبت من در مراسم بزرگداشت مهندس قهرمانپور در جامعه ی مهندسان مشاور ایران
با عرض سلام خدمت حضار گرامی. من هم به سهم خودم درگذشت مهندس قهرمانپور را به حضور خانواده ی ایشان، حضار محترم و به طور عام جامعه ی حرفه ای معماران تسلیت عرض می کنم. من هرچقدر فکر کردم که در چنین مراسمی چه می شود گفت، جه باید گفت و اصولا کدام موضوعات در اولویت قرار می گیرد، به نظرم رسید در این زمان اندک، مجالی برای معرفی و بررسی آثار نیست. آثار را که کمابیش همه می شناسند. کما اینکه این جلسه هم جلسه ی نقد و بررسی نیست و به این مناسبت هم برگزار نشده.
اینکه در این مراسم بزرگانی مثل استاد آغداشلو و یا خانم گلستان – که البته گویا سخنرانی ایشان منتفی شده – در مورد فرخ قهرمانپور صحبت کنند و یا هنرمندانی از حوزه ی موسیقی، فرخ قهرمانپور را از خودشان بدانند و احساس تعلق خاطر به او داشته باشند، معنایش این است که بهرحال نقاط اشتراک و پیوندهایی وجود داشته و در سایه ی همین پیوندهاست که می شود راجع به او صحبت کرد. یا اینکه مهندس زین الدین به عنوان یک دوست خیلی قدیمی در مورد او از زاوبه ی دیگری غیر از نقطه نظر حرفه ای صحبت می کنند، متفاوت است با من که آشنایی ام با مهندس قهرمانپور از دنیای معماری آغاز شد – یعنی زمانی که برای اولین بار در جلسه ی نقد و معرفی آثارش در خانه ی هنرمندان او را ملاقات کردم – و در دنیای معماری تداوم پیدا کرد – یعنی وقتی مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در شرکت پارساز همکار و دستیار طراحی اش شدم.

من توی آن جلسه متوجه شدم آقای قهرمانپور با نرم افزارها هم آشنایی دارد. بعدها که در دفترش مشغول کار شدم فهمیدم که این آشنایی صرفا یک آشنایی تکنیکال نیست. او کانسپت نرم افزارها را می فهمید. خیلی خوب می توانست توضیح بدهد که چرا و چگونه سیستم خطی در نرم افزاری مثل اتوکد به سیستم متفاوتی در نرم افزاری مثل “رویت” تبدیل می شود و علاوه بر این درک از کلیات، به خود نرم افزار هم آشنا و مسلط می شد. پروژه ای مثل ساختمان اداری خیابان میرداماد را، با آن همه پیچیدگی در حجم و پلان،
قهرمانپور با تسلط غبطه برانگیزی توی نرم افزار” رویت” مجددا ترسیم کرد.

اما، من گمان می کنم در مورد فرخ قهرمانپور این مساله چندان مساله ی مهمی نیست. نرم افزار ها-به خصوص نرم افزارهای سه بعدی – بسیار می توانند در تجسم فضایی به معمار کمک کنند. ولی از طریق اینها نمی شود مرزهای تخیل را توسعه داد. زمانی که فرخ قهرمانپور مجموعه مسکونی خیابان مژده را با تمام پیچیدگی های فضایی، تمام آن پویایی و حرکتی که در آن هست، خلق کرد، نرم افزاری در کار نبود. اما آن معماری پیچیده می توانست تولید شود و این صرفا از یک تخیل وسیع – اولا- و قدرت تخیل بسیار بالا – ثانیا- بر می آمد.

یا در مورد ساختمان مسکونی خیابان افریقا. این تصاویر را ملاحظه کنید.
این همه شگفتی و تنوع، این ترکیب های نامتعارف و این پویایی و دینامیمی را که در این پلان وجود دارد ببینید. من هربار که این تصاویر را نگاه می کنم با خودم فکر می کنم علیرغم تمام ضوابط محدود کننده ی تخریب گر، چگونه در چنین شرایطی، ذهن های درخشانی هست که می تواند اینطور فضایی پویا، دینامیک و سرشار از شاعرانگی خلق کند.

من وقتی طرح های مسکونی مهندس قهرمانپور را می بینم– از طرح ها و پروژه های دولتی او نام نمی برم، همه ی ما می دانیم که معمولا دفاتر مهندسی مشاور ما با چه مکانیسم های ویرانگری در مواجهه با کارفرما روبرو هستند- وقتی طرح های مسکونی مهندس قهرمانپور را نگاه می کنم اینطور احساس می کنم که در این ها با چه قدرتی، در یک فرایند کاملا ذهنی و در سایه ی یک تخیل گسترش یافته، چطور عناصر از ترکیب های کلیشه ای خود خارج می شوند و همه ی اینها، یک بار دیگردر نظم و ترکیب جدیدی و در سنتز تازه ای در کنار هم قرار می گیرند، به گونه ای که این ترکیب منجر به خلق یک هویت تازه می شود.

قصد ندارم صحبتم را از این طولانی تر کنم. می خواهم در انتهای صحبتم خاطره ای تعریف کنم.
توی همین جلسه ای که اشاره کردم، که در خانه ی هنرمندان برای معرفی و نقد آثار فرخ قهرمانپور برگزار شده بود، یکی از حاضرین سوالی پرسید. این ماجرا را کلا با اتکا به حافظه می گویم و قطعا خیلی دقیق نیست، نقل به مضمون می کنم. پرسید شما چرا در مورد اصل کاری که انجام داده اید حرف نزدید؟ قهرمانپور توضیحاتی داده بود راجع به اینکه چطور نظم می دهد به فضا و عناصر را چطور کنار هم می چیند و ایده های طراحی اش چیست و باز توضیحاتی داد.
سوال کننده دوباره پرسید اصل قضیه این است که شما چه نقش و جایگاهی در معماری ایران داشته اید؟ و قهرمانپور یک حالتی پیدا کرد که درش هم طنز بود و هم عصبانیت. من اینطور برداشت کردم. این ها حس هایی هستند که گاهی می توانند با هم بوجود بیایند و گاهی اصلا به هم تبدیل شوند. با این حالت قهرمانپور گفت: اصلا من اگه نبودم معماری معاصر ایران یه چیزی کم داشت، اصلا مشکل داشت،بدون من اصلا معماری معاصر ایران می لنگید… این ها را با اتکا به حافظه گفتم، چون خیلی از آن زمان گذشته.

من یک بار دیگر درگذشت این معمار و هنرمند را که وجودش برای همه ی ما غنیمت بود تسلیت عرض می کنم. از تصدیع عذرخواهی می کنم.

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

گزارش جلسه ی بزرگداشت مهندس قهرمانپور

بزرگداشت مهندس فرخ قهرمانپور در ساختمان جامعه مهندسان مشاور ایران  و متن سخنرانی من در این مراسم

چهارشنبه ۲۹ مهر، مراسم بزرگداشت فرخ قهرمانپور برگزار شد و علیرغم عدم اطلاع رسانی از سوی جامعه ی مهندسان مشاور به صورت مطلق، جمعیتی آمده بودند. ابتدای برنامه، فیلمی پخش شد که تعدادی از آثار قهرمانپور را نشان می داد و لابه لای آنها، خود او صحبت می کرد و توضیحاتی می داد؛ که حدود ۱۵ دقیقه طول کشید. بعد مهندس زین الدین سخنرانی کرد و از گفتگوهایش با قهرمانپور گفت و از آشنایی عمیقشان در دوران سربازی و اینکه خوشبختانه از همه چیز حرف می زده اند غیر از معماری.
بعد مهندس شکوهیان صحبت کرد و خیلی کوتاه، اما بسیار با دقت، تحلیلی از آثار قهرمانپور ارایه کرد.
بعد از شکوهیان نوبت به من رسید تا در مورد مهندس قهرمانپور صحبت کنم. متن صحبتم را در ادامه ی همین پست کپی می کنم.
بعد از اجرای موسیقی، آیدین آغداشلو روی سن رفت. نقاشی های آغداشلو را دیده بودم،از او کتاب خوانده بودم، چند سال پیش در آتلیه اش به دیدارش رفته بودم و با او صحبت کرده بودم، اما سخنرانی اش را نشنیده بودم. می دانستم بسیاز جذاب صحبت می کند و هیمنطور هم بود.
سخنران بعدی آقای جعفری، نقاش و شاعر بود.
توی مراسم، فیلم دیگری هم به نمایش در آمد که اعضای خانواده در مورد قهرمانپور صحبت می کردند و در سه نوبت، موسیقی اجرا شد.
………………………………………………………………………………………..
متن صحبت من در مراسم بزرگداشت مهندس قهرمانپور در جامعه ی مهندسان مشاور ایران
با عرض سلام خدمت حضار گرامی. من هم به سهم خودم درگذشت مهندس قهرمانپور را به حضور خانواده ی ایشان، حضار محترم و به طور عام جامعه ی حرفه ای معماران تسلیت عرض می کنم. من هرچقدر فکر کردم که در چنین مراسمی چه می شود گفت، جه باید گفت و اصولا کدام موضوعات در اولویت قرار می گیرد، به نظرم رسید در این زمان اندک، مجالی برای معرفی و بررسی آثار نیست. آثار را که کمابیش همه می شناسند. کما اینکه این جلسه هم جلسه ی نقد و بررسی نیست و به این مناسبت هم برگزار نشده.
اینکه در این مراسم بزرگانی مثل استاد آغداشلو و یا خانم گلستان – که البته گویا سخنرانی ایشان منتفی شده – در مورد فرخ قهرمانپور صحبت کنند و یا هنرمندانی از حوزه ی موسیقی، فرخ قهرمانپور را از خودشان بدانند و احساس تعلق خاطر به او داشته باشند، معنایش این است که بهرحال نقاط اشتراک و پیوندهایی وجود داشته و در سایه ی همین پیوندهاست که می شود راجع به او صحبت کرد. یا اینکه مهندس زین الدین به عنوان یک دوست خیلی قدیمی در مورد او از زاوبه ی دیگری غیر از نقطه نظر حرفه ای صحبت می کنند، متفاوت است با من که آشنایی ام با مهندس قهرمانپور از دنیای معماری آغاز شد – یعنی زمانی که برای اولین بار در جلسه ی نقد و معرفی آثارش در خانه ی هنرمندان او را ملاقات کردم – و در دنیای معماری تداوم پیدا کرد – یعنی وقتی مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در شرکت پارساز همکار و دستیار طراحی اش شدم.

من توی آن جلسه متوجه شدم آقای قهرمانپور با نرم افزارها هم آشنایی دارد. بعدها که در دفترش مشغول کار شدم فهمیدم که این آشنایی صرفا یک آشنایی تکنیکال نیست. او کانسپت نرم افزارها را می فهمید. خیلی خوب می توانست توضیح بدهد که چرا و چگونه سیستم خطی در نرم افزاری مثل اتوکد به سیستم متفاوتی در نرم افزاری مثل “رویت” تبدیل می شود و علاوه بر این درک از کلیات، به خود نرم افزار هم آشنا و مسلط می شد. پروژه ای مثل ساختمان اداری خیابان میرداماد را، با آن همه پیچیدگی در حجم و پلان،
قهرمانپور با تسلط غبطه برانگیزی توی نرم افزار” رویت” مجددا ترسیم کرد.

اما، من گمان می کنم در مورد فرخ قهرمانپور این مساله چندان مساله ی مهمی نیست. نرم افزار ها-به خصوص نرم افزارهای سه بعدی – بسیار می توانند در تجسم فضایی به معمار کمک کنند. ولی از طریق اینها نمی شود مرزهای تخیل را توسعه داد. زمانی که فرخ قهرمانپور مجموعه مسکونی خیابان مژده را با تمام پیچیدگی های فضایی، تمام آن پویایی و حرکتی که در آن هست، خلق کرد، نرم افزاری در کار نبود. اما آن معماری پیچیده می توانست تولید شود و این صرفا از یک تخیل وسیع – اولا- و قدرت تخیل بسیار بالا – ثانیا- بر می آمد.

یا در مورد ساختمان مسکونی خیابان افریقا. این تصاویر را ملاحظه کنید.
این همه شگفتی و تنوع، این ترکیب های نامتعارف و این پویایی و دینامیمی را که در این پلان وجود دارد ببینید. من هربار که این تصاویر را نگاه می کنم با خودم فکر می کنم علیرغم تمام ضوابط محدود کننده ی تخریب گر، چگونه در چنین شرایطی، ذهن های درخشانی هست که می تواند اینطور فضایی پویا، دینامیک و سرشار از شاعرانگی خلق کند.

من وقتی طرح های مسکونی مهندس قهرمانپور را می بینم– از طرح ها و پروژه های دولتی او نام نمی برم، همه ی ما می دانیم که معمولا دفاتر مهندسی مشاور ما با چه مکانیسم های ویرانگری در مواجهه با کارفرما روبرو هستند- وقتی طرح های مسکونی مهندس قهرمانپور را نگاه می کنم اینطور احساس می کنم که در این ها با چه قدرتی، در یک فرایند کاملا ذهنی و در سایه ی یک تخیل گسترش یافته، چطور عناصر از ترکیب های کلیشه ای خود خارج می شوند و همه ی اینها، یک بار دیگردر نظم و ترکیب جدیدی و در سنتز تازه ای در کنار هم قرار می گیرند، به گونه ای که این ترکیب منجر به خلق یک هویت تازه می شود.

قصد ندارم صحبتم را از این طولانی تر کنم. می خواهم در انتهای صحبتم خاطره ای تعریف کنم.
توی همین جلسه ای که اشاره کردم، که در خانه ی هنرمندان برای معرفی و نقد آثار فرخ قهرمانپور برگزار شده بود، یکی از حاضرین سوالی پرسید. این ماجرا را کلا با اتکا به حافظه می گویم و قطعا خیلی دقیق نیست، نقل به مضمون می کنم. پرسید شما چرا در مورد اصل کاری که انجام داده اید حرف نزدید؟ قهرمانپور توضیحاتی داده بود راجع به اینکه چطور نظم می دهد به فضا و عناصر را چطور کنار هم می چیند و ایده های طراحی اش چیست و باز توضیحاتی داد.
سوال کننده دوباره پرسید اصل قضیه این است که شما چه نقش و جایگاهی در معماری ایران داشته اید؟ و قهرمانپور یک حالتی پیدا کرد که درش هم طنز بود و هم عصبانیت. من اینطور برداشت کردم. این ها حس هایی هستند که گاهی می توانند با هم بوجود بیایند و گاهی اصلا به هم تبدیل شوند. با این حالت قهرمانپور گفت: اصلا من اگه نبودم معماری معاصر ایران یه چیزی کم داشت، اصلا مشکل داشت،بدون من اصلا معماری معاصر ایران می لنگید… این ها را با اتکا به حافظه گفتم، چون خیلی از آن زمان گذشته.

من یک بار دیگر درگذشت این معمار و هنرمند را که وجودش برای همه ی ما غنیمت بود تسلیت عرض می کنم. از تصدیع عذرخواهی می کنم.

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

شب نوشت؛ قمار بزرگ یا پاریس بزرگ و دیگر قضایا

درست نمی شود فهمید وبلاگی که اینقدر دیر به دیر آَپ دیت می شود چقدر خواننده دارد. هر از گاهی، و هر بار به دلیلی سراغ وبلاگ می آیم و چند خطی می نویسم و دلیل این نوشته، فقط و فقط بی خوابی امشب بود. همین چند ساعت پیش از پاریس برگشته ام و هم اختلاف ساعت و عادت به ساعت خواب و بیداری آنجا کار دستم داد – تازه دیر خوابیدن های آنجا هم این دردسر را مضاعف کرد – و هم این مساله که نیمه های شب ساعت از یک حدی گذشت، دیگر به این راحتی نمی شود خوابید. به دوست جدید و خوبی گفته بودم پرواز من روز ۱۱ سپتامبر است و بالاخره این روز خیلی روز خوش سابقه ای نیست، برج میلاد هم که در دسترس است بالاخره! حالا همه چیز به خیر گذشت و این البته دومین بار بعد از حادثه ی ۱۱ سپتامبر است که توی همین تاریخ در هواپیمای پاریس تهران هستم. دفعه ی قبل فکر می کنم دو یا سه سال پیش بود و ماجرا حالا تبدیل شده به یک شوخی بین دوستان ما.
دیروز با دوستم شهرام، رفتیم بازدید نمایشگاه طرح هایی که برای چشم انداز پاریس در سال ۲۰۳۰ ارایه شده. ایده ها و استراتژی های کلی برای توسعه ی شهر که ظاهرا مسابقه ی محدودی بوده بین چند شرکت و موسسه ی معماری و شهرسازی.

۷-۸ طرح برگزیده توی نمایشگاه ارایه شده بود و از بین سوپر استارهای دنیای معماری، طرح ژان نوول و ریچارد راجرز هم بود. هر گروه از شرکت کنندگان ( که طبیعتا ترکیبی از تخصص های مختلف در آنها بود) مطالعات مفصلی در مورد کلان شهر پاریس و معضل های این کلانشهر تهیه کرده بودند و اکثرا طرح های پیشنهادی خودشان را ارایه کرده بودند؛ به جز یکی از گروه ها که صرفا در مرحله ی شناخت باقی مانده بود و طرحی پیشنهاد نکرده بود، و البته دلایل خاص خودش را داشت.

بازدید ما، خیلی طولانی نبود، در حدی که روی طرح ها خیلی دقیق بشویم، البته بعضی طرح ها مثل طرح راجرز و ژان نوول، به نظرم پرزانتاسیون شفاف تری داشت و بین آن همه تصویر های دیجیتال که با سرعت روی ماتیتورها ظاهر می شدند و محو می شدند گویا تر بود. نمایشگاه توی موزه ی تروکادرو، Cité de l’architecture et du patrimoine ، برگزار شده بود که یک مرکز دائمی معماری و میراث است.
نکته ی جالبی که بود، اسم نمایشگاه بود:
” Le Grand Pari(s) ”
این عبارت یعنی پاریس بزرگ؛ اما حرف S در کلمه ی paris توی پرانتز قرار گرفته و کلمه ی pari ، یعنی paris بدون s ، در زبان فرانسه به معنای “قمار” ، “شرط” و “شرط بندی” است. یعنی در عنوان نمایشگاه، یک شاید یشود گفت یک جور ایهام به کار رفته. پاریس بزرگ یا قمار بزرگ؟ اتفاقا جالب بود که توی بعضی از وبلاگ های فرانسوی تیترهایی شبیه به این دیدم:
Le Grand Pari pour un Grand Paris
یعنی شرط بندی بزرگ برای پاریس بزرگ.

در معنای همین شرط بندی هم یک ایهام هست؛ قمار یا شرط بندی بین شرکت کنندگان؟ و یا قمار کسانی که چنین چشم طرحی در مقیاس کلان را پیش کشیده اند و امکان تحقق پذیری آن.
اتفاقا بعد از نمایشگاه، با شهرام ( بهتر است بگویم دکتر شهرام حسین آبادی البته) یک مقداری راجع به تحقق پذیری این طرح ها صحبت کردیم و اینکه اساسا چنین طرح هایی، چه نسبتی دارد با ضمانت اجرایی از طریق تمرکز در اجرا. من البته شخصا تخصصی در مسایل شهری ندارم و توی کار حرفه ای، به ندرت درگیر پروژه های شهری بوده ام اما مساله ی توسعه ی شهری، به لحاظ تئوریک همیشه برای من جالب بوده.

برای دیدن وب سایت Cité de l’architecture et du patrimoine آدرس زیر را وارد کنید و بقیه ی بحث را اینجا دنبال کنید،

http://www.citechaillot.fr

وبلاگ من مشکل دارد و نمی شود لینک داد

ساعت نزدیک۶:۳۰ صبح شده و فکر کنم حالا دیگر می شود خوابید.
اما هنوز دارم فکر می کنم که به تعبیر “داریوش شایگان” آیا پاریس یک رویای قرن نوزدهمی ست که باید از آن بیدار شد؟

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

به یاد مهندس قهرمانپور

دیروز صیح، با اولین زنگ تلفن از خواب پریدم، یکی از دوستان و همکاران دفتر مهندس قهرمانپور بود. تلفن را جواب ندادم. چند دقیقه بعد، یکی دیگر از دوستانی که توی همان دفتر آشنا شده بودیم زنگ زد. اسمش را که روی گوشی موبایل دیدم، حسی پنهان و تاریک بر من غلبه کرد. مهندس فرخ قهرمانپور از مدتی قبل بیمار بود…
و بعد یک اس ام اس از دوستی دیگر: بازگشت همه به سوی خداست …

مهندس فرخ قهرمانپور حالا دیگر در میان ما نیست؛ و از دیروز تا حالا که این سطور را می نویسم، هنوز باورش برایم آسان نیست. از حدود سه چهار سال قبل که با او آشنا شده بودم و بعد که در دفتر مهندسین مشاور پارساز، دستیار طراحی اش شدم و رابطه ی عاطفی و دوستانه ی عمیقی که بین ما شکل گرفت، تا همین چندوقت پیش که روزتولدش بود و البته تازه از بستر بیماری بلند شده بود و به منزلش رفتم، تصاویر و خاطره های فراوانی هست که مدام توی ذهنم تکرار می شود و تکرار می شود …

امروز با مهندس حائری، تلفنی صحبت می کردم، گفت ظاهرا روز سه شنبه مراسم بزرگداشتی در جامعه مهندسان مشاور از طرف خود جامعه و خانواده ی مهندس قهرمانپور برگزار می شود.
متاسفانه ایران نیستم تا توی مراسم شرکت کنم و به عنوان یک علاقمند و همکار سابق او، شاید چند کلمه ای راجع به مهندس قهرمانپور و منش حرفه ای اش صحبت کنم. سعی می کنم به زودی مطلبی راجع به مهندس قهرمانپور که خیلی کمتر از شایستگی هایش مجال فعالیت پیدا کرد، بنویسم.

اما در مرگ دوست چه می توان گفت؟

  • Share/Bookmark

ارسال دیدگاه

Related Posts Plugin created by Jake Ruston's Wordpress Plugins - .Powered by Cheap Electronics and Iker Casillas.